|
از بس که برکه با هر نسیم خُرد به تردید افتاد، ماه را گم کرد...
|
ساعت یک و سی دقیقه است. اینجا چراغ قرمزی در خیابان وزرا ( خالد اسلامبولی ؟ ) است. چهار راه نیست، سه راه است. چهار اگر بود می توانستید صحنه ای از فیلم " آن فیث فول " را فرا یاد آورید. حیف که نیست. چند متری بالاتر قرارگاه مرکزی پلیس امنیت اخلاقی تهران است و چند صد متری پایین تر مجتمع قضایی ارشاد. اینجا جمهوری اسلامی ایران است. شمارندۀ چراغ قرمز عدد هفتاد و پنج ثانیه را نشان می دهد و به هفتاد نرسیده، سبز می شود. اینجا ایران است.
من از یک عروسی بر می گردم به خانه. چه کسی سه سال پیش فکرش را می کرد Y زودتر از همه عروسی کند؟ چه کسی هفت سال پیش فکرش را می کرد که من در چنین مجلسی حاضر شوم. یاد جمله ای از هگل منقول در کتاب بینش اسلامی پیش دانشگاهی می افتم : ما انسان ها زیر چرخدنده های تاریخ خرد می شویم. له می شویم. راستی جمله همین بود یا چیزی در همین مایه ها؟
تاریخ حتی اگر اول و آخرش شش سال بیشتر نباشد، مثلا از شش سال پیش تا امروز، حیرت آور است و مگر تاریخ چیست؟ جز اینکه هنوز قوای فاهمۀ ما انسان ها در تحلیل فرایند ها لنگ است و زبان ما انسان ها در بیان خواسته ها و احساسات مان الکن؟ چه کسی فکرش را می کرد؟
در اواسط مجلس دوست داشتم برای همیشه می مردم امابرای یک لحظه می فهمیدم چگونه می شد فکرش را کرد یا حدسش را زد یا تحلیلی داشت یا تببینی ارائه کرد که سه سال پیش می شد فهمید که سه سال بعد چه می شود.
شب خوش، خوشبخت باشید امشب!
خواندن این جملات در گفتگوی علیرضا قربانی – خواننده – با روزنامه کارگزاران گویای سخنی بود که مدت هاست دوست داشتم به نحوی بیان کنم و به نظرم قربانی به بهترین نحوی آنها را گفته است :
تا مخاطب واقعی و علاقهمند هر سبكی در موسیقی نباشی نمیتوانی بهطور كامل آن را درك كنی و برایش وقت بگذاری. ... اما موسیقی اصیل واقعا یك استثناست. این را كاملا جدی میگویم. در كنسرتها و برنامههایی كه داشتهام و در سایر دوستان و همكاران هم شاهدش بودهام اینقدر چیزها و رفتارهای عجیب و غریب دیدهام كه حد ندارد. سر بسته بگویم همه بحث ما این است كه موسیقی اصیل مختص یك عده مخاطب خاص نشود. یك عده مخاطب خاصی كه چون توان مالی دارند و در وضع مالی خوبی قرار دارند میتوانند در این برنامهها حاضر باشند و آن عده كه حتما باید در برنامههای اینچنینی حاضر باشند چون قدرت مالی تهیه بلیت را ندارند نمیتوانند به برنامه بیایند. متاسفانه در موسیقی اصیل و كنسرتهایش یك عده مخاطبین كه تعدادشان كم هم نیست فقط و فقط به دنبال ارضای همان حس روشنفكری و پز دادن و چشم و همچشمیشان نسبت به دوستان و اطرافیانشان هستند. اینقدر موردهای مختلفی دیدهام كه طرف هیچ اطلاعات حتی اولیه از موسیقی اصیل و حتی خواننده و اعضای گروه و موسیقیاش نداشت و نمیشناختشان ولی به دلیل همان پز روشنفكری و چشم و همچشمی یكدفعهای 20 بلیت با قیمت 30، 40 هزار تومان میخرید و بین دوستان و رفیقهای كاری و رقابتیاش پخش میكرد كه فقط بگوید اهل رفتن به كنسرتهای موسیقی اصیل و سنتی است. این عده بسیار زیاد و فقط بهدنبال هدفهای شخصی و تظاهرند و هیچ سود آیندهداری را به موسیقی اصیل نمیرسانند. حتی خیلی از این افراد جدا از اطلاعات و... هیچ علاقهای به موسیقی اصیل ندارند و فقط به فكر همان پز دادنی كه گفتم هستند. حالا طرف دیگر این اتفاق را نگاه كنیم. در مقابل این عده، یك عده علاقهمندان واقعی موسیقی اصیل و دانشجویان هنر و موسیقی هستند كه به دلیل اینكه بلیتهای كنسرت این موسیقی 40-30هزار تومان است، وسع مالیشان نمیگذارد كه بلیت تهیه كنند و نتیجه این میشود كه جای این دو دسته با هم عوض میشود.
گفتگوی علیرضا قربانی با روزنامه کارگزران : +
نسخه " پ. د. ف. " : +
صدا و سیمای آقای ضرغامی که هنوز ماهیتاً همان "سیمای لاریجانی / نفرت هر ایرانی" است قافیه را مدت ها است که باخته و از قافله عقب مانده است. Mbc Persia که آمد گرچه خیلی ضعیف آمد و هنوز هم ضعیف است اما آقایان سیمای لاریجانی چنان شوکی خوردند که هنوز گیجند. هنوز مانده است و باید ببینیم BBC Persia را چه خواهند کرد.
القصه سال گذشته آقایان در انفعال نسبت به رادیو زمانه و موج ایجاد شده برای تولید سایت های پادکست دار، سایتی راه اندازی کردند با نام ایران صدا. خودتان با مقایسه ای متوجه تفاوت هایش با رادیو زمانه خواهید شد اما نکته اینجاست که هیچ سازمان دولتی و غیر دولتی ای آرشیو ها ی صدا و سیما را ندارد. و این آرشیو ها مهمترین برگ برنده سایت ایران صدا است. به صفحه موسیقی این سایت سری بزنید حتماً چیزی برای گوش سپردن می یابید :
چیز هایی مثل ترانه وای از شب من با صدای سالار عقیلی و یا آیریلیق و ساری گلین با صدای رشید وطندوست، و یا مصاحبه با محمد موسوی نی نواز.....
یاداشت های پراکنده ای به یاد :
0. تا گردن رفته بودم توی لجن. چند هزار متر زیر سطح گه...یک هفتۀ تمام لابه لای مشتی بتون، لوله، بخار، ولو، دادگستری، اداره ثبت، بوی لجن و تعفن رودخانۀ جراحی،...میان لشکری از سوسک و مورچه و مارمولک و در کوؤه ذوب فولادی به نام هوای شرجی بندری که مثل روغن داغ تا در خانه را باز می کردی می پاچید روی سرتاپای وجودت... سگ دو زدم. وقتی از تهران می رفتم آخرین زیبایی ای که دیدم یک مهماندار بود و پس از یک هفته نازیبا وقتی که بازمی گشتم اولین زیبایی ای که دیدم باز هم یک مهماندار بود...
1. مدت ها بود موسیقی استاد نمی گرفت مرا. انبوه آلبوم هایش در ماشین تلمبار بود و باز هم تا می نشستم با شتاب و بی فکر یک آلبوم دامبلی...می اندختم توی ضبط. در بهترین حالت پینک فلوید گوش می دادم. از استاد و معراج برندگی صدایش و آن اشعار چون آب روان سعدی و حافظ خبری نبود. قهر نبودم. نه. لیاقتش را از دست داده بودم. از آن فضا بیرون بودم و مرا نمی هلیدند که بازگردم به همان باغ ایرانی. باری...
2. طلسمی بود. احساس می کردم زندگی ام و روز مرگی زندگی ام آنقدر شتاب احمقانه ای گرفته است که سرعت خوانش شعر در آواز ایرانی و پیچش مفاهیم در صعوبت الفاظ که در شعر فارسی هست، و حتی در غزل سعدی هست، را نمی کشم. شعورم به حد ترانه نزول کرده بود.
3. در بطن زندگی مدرن سنت هایی هست که اگر به آنها پایبند نباشی جر می خوری. سنت است که وسط کار کردن در آن سگ دوی زیر آفتاب دلت یک هو هوس بخارای امیراسماعیل سامانی نکند. سنت است که شب ها به قلندری نگذرانی. سنت است که احساست را هم عاقلانه بپروانی و این جمع نمی شود با آن نعره سر دادن استاد غزل سعدی را که ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود....
۴. سال ها قبل دو هفته پشت سر هم در خانه مانده بودم و سعدی می خواندم. مادرم یک روز احساس کرد زیادی افسرده شده ام مشتی پول چپاند توی دستم و مجبورم کرد بروم بیرون و چیزی برای خودم بخرم. طلسمی شده بودم آن موقع. و من رفتم پیوند مهر استاد را خریدم. نوارش را. استاد، آن موقع که کار درآمد، شاکی بود که آلبوم فروش خوبی نداشته است. راستش من هم آن موقع از آن همه کلاسیکیّت کار کسل شدم. تاری بود و تنبکی در معمولی ترین دستگاه : شور. آن موقع که حدود 8 سال پیش بود شعور این را نداشتم که وقتی استاد می خواند و تار هم ریز پاسخ می دهد ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود....
آن موقع ها ای ساربان را با تنظیم رنگارنگ علیزاده شنیده بودم. نو می خواستم و نو می جستم.
و حالا پس این همه سال ها؛ پس این طلسم چند ماهۀ قهر با موسیقی سنتی دلم هوای یک کار آرام و کاملاً سنتی داشت. که هیچ چیزش بوی نویی ندهد. به سنت پناه می جستم. نصف شبی مغازه داری را که آشنا بود از خانه بیرون آوردم که خیر سرم یک عدد آلبوم پیوند مهر ابتیاع کنم و وقتی استاد یکهو داد زد ای ساربان آهسته ران...
آرام جانم از دست رفت و باری یک دل سیر گریستم و شبی قلندری کردم که رشک صد شب قدر بود و باری در این خاک افسونی افسون شده ما را چه کار به مدرنیسم؟
آن موقع ها از پیوند مهر چیزی دستگیرم نمی شد چون وقتی سعدی می گفت و هجرانیه خوش می سرود و از هجران مرثیه می سرود و ابیات غمناکش در صدای استاد شلاق می شد در دلم درکی نداشتم از اینکه وقتی حضرت سعدی می گفت به روزگارن مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران...نمی فهمدیم این روزگاران که این آخر قافیه شده است فقط یک جور سعدی بازی معمولی حضرت سعدی نیست و حتی الا که می آورد فقط یک حرف لفظ از جنس کاربردها و شگرد ها ی سعدی در استفاده از حروف لفظ نیست که شفیعی کردکنی فکر کند اگر الا را بکند حتی نه تنها وزن شعر به هم نمی ریزد بلکه پاسخی هم داده است سعدی را...نه آقا سعدی حکمت داشته که اینجور گفته به قول این جامعه شناس ها تجربه زیسته داشته و خودمانیم که التجربه فوق العلم....و آن روزها از این غزل سعدی جناس و کنایه اش در نظرم می آمد و حالی که استاد می خواند شعر حضرت سعدی را مثل این بچه حزب اللهی های واقعاً مخ لص که می روند هیئت لخت می شوند و سینه می زنند و از ته دل اشک می ریزند بر آقایشان امام حسین...باری ما هم مناسکی داریم برای خودمان که استاد نوحه بخواند و سعدی بسراید و ما بگرییم که سنگ سراچه دل فقط به الماس آب دیده می توان سفت ...
5. رفیق شفیق اقتصاد خوانی دارم که از اجله قلندریه است و لیبرال قرص و محکمی هم هست و مدت ها هم هست که قرار است سر مقاله صناعت و قناعت سروش با هم درگیر شویم. باری چندی پیش به مناسبت بحثی، نقلی از کتاب اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی به میان آمد و اینکه جناب میرحسین موسوی معروف بوده است که وسط بحث های اقتصادی، جمع اقتصادیون را توجه می داد به هنر، فرهنگ، معنویت....نقل خاطره نمی کنم که بگویم من چه گفتم در دفاعکی آبکی از میرحسین و آن قلندر اقتصادی چه غوغا کرد در کوبیدنش...
وسط یه قران دو زار کردن تعدیل فلان قرارداد پیمانکاری در میان دفتر شرکت در ماهشهر در میان دریایی از بتن و فولاد هوایی استاد شدم و حضرت سعدی و این اولین بار نبود...بارها وسط کار در دفتر شرکت در تهران هوایی یک شعر می شوم... هوایی یک داستان... یک عکس... هوایی کشفی جامعه شناسانه یا تحلیلی فلسفی یا تدقیقی منطقی یا....و هر بار یاد میر حسین موسوی می افتم و توی دلم می گویم آن بنده خدا با خاستگاه هنری اش حق داشت وسط اقتصاد هوایی فرهنگ شود و وقتی حالم بد می شود از این سگ دو زدن دوهزار متر پایین تر از سطح گه باز هم می گویم سروش هم حق داشت در صناعت و قناعت. این چرخۀ باطل باید جایی قطع شود گیریم اقتصادیون حتی از نوع قلندری اش درک نکنند.
دوست عزیز و همدرس سابقم، سجاد صفارهرندی، مدتی است که وبلاگ نویس شده است. مبارک است. سجاد صفارهرندی پسر وزیر ارشاد فعلی و دانشجوی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. فوق لیسانس می خواند. او و من در دبیرستان فرهنگ زیر نظر دکتر حداد عادل با هم درس می خواندیم. البته او فقط سال های سوم و پیش دانشگاهی را در مدرسه ما بود. قبل تر در دبیرستان نیکان در س می خواند. البته مدتی هم هست که به دعوت فریدالدین حداد عادل در همان مدرسه فرهنگ جامعه شناسی درس می دهد. سجاد واقعاً بچه درس خوانی است و کسی نمی تواند بر موفقیت های تحصیلی او خرده بگیرد یا شبهۀ آکسفوردیه مطرح سازد ( هرچند محتوای نظرسنجی ای که در وبلاگش قرارداده است نمادی است برای میزان تسلط او به منطق و جامعه شناسی. منطق سجاد ضعیف است چون نمی داند که صرفاً مفاهیم متباین قسیم یکدیگر هستند و جامعه شناسی اش هم ضعیف است چون در نظر سنجی اش هم پیش فرض وجود دارد و هم پرسشی که پاسخ هایش همپوشانی دارد ). البته سجاد باهوش است و جسور و البته صریح. صراحتش در زیر عنوان وبلاگش آشکار است. خودش را مسلمانی بنیادگرا خوانده است. الحق که این صفت بر افکارش صادق است. در مورد رفتار و سبک زندگیش البته چندان صادق نیست که عرض خواهم کرد چرا. عجالتاً بگویم و خلاصه به این علت رفتارش بنیادگرایانه نیست که لباس غربی می پوشد و وبلاگ می نویسد و در دانشگاه درس می خواند. همین !
من در مورد وبلاگ نویسی این دوست و همدرس یک ابهام دارم و یک سوال از او و همچنین یک توصیه دوستانه و برادرانه به او ...
خیلی وقت ها وقتی در جمعی و یا محفلی حضور داریم که ابناء بشر و خلق الله از هر دسته و قماشی حضور دارند رفتارمن متکبرانه و مغرورانه و بی توجه به دیگر آدم ها تلقی می شود. معمولاْ اما قضیه از بنیاد بر نوعی بدفهمی استوار است. مثالی دم دستی و تازه را برایتان می گویم :
در سمپوزیومی خانمی را دیدم با نام " سیمین " و باور کنید تمام مدت مغزم درگیر این پرسش بود - در کنار پرسش های دیگر - که چرا "سیمین" به اسمی برای زنان تبدیل شده است اما "زرین" نه؟ و ایضا رویین یا مسین. تف بر این حافظه. هی فکر می کردم آیا نسبتی هست میان اسماء و اشیاء یا خیر صرفاً جعل است و قرارداد. و اینگونه بود که تا آخرش هم نفهمیدم که رنگ لباس آن خانم چه بود اما دقیقاً مناقشاتی بسیار ظریف در زبان شناسی سطر به سطر یادم آمد.
موقعیت سختی است. تراژیک است چون بالاخره چیزی از دست می شود و ظالمانه است چون اجباری است که در این لحظه خاص دقیقاْ مجبوری به این موضوع خاص فکر کنی و نه هیچ چیز دیگر و اصلاْ نمی توانی فکر نکنی یا موضوع فکرت را عوض کنی...
خاتمی بیاید یا نیاید؟ این پرسش صحیح نیست. خاتمی اول تکلیف ما را معلوم کند که می آید یا نه تا بعد ما تصمیم بگیریم که از او حمایت کنیم یا نه. آدمی که هشت سال رییس جمهور بوده حتی اگر شرافت خاتمی را داشته باشد باید آنقدر سوالات سهمناک را پاسخ بدهد که دیگر برای آمدنش توقع ناز کشیدگی نداشته باشد مگر دختر تازه بالغ است یا پسر تازه شاش کف کرده؟
زنی فمینیست است. حرف های جدی می زند چون شهروندی جدی است. برگه کمپین دردست گرفته است و امضا می طلبد. چهره اش به خودی خود زیبا است اما جدیتی در روحیه اش است که زیبایی اش را می پوشاند.
زنی مست کرده است. برگه کمپین در دست ندارد. می رقصد و می رقصاند. حرف های زیبا می زند و شاد است و شادی می آفریند. حالتی در نگاه و خنده اش است که زیبایی اینک به جلوه درآمده اش را زیباتر می سازد.
شهروند مسئول بهتر است یا شهروند مست؟ زن روشنفکر بهتر است یا زن خانه دار؟