|
از بس که برکه با هر نسیم خُرد به تردید افتاد، ماه را گم کرد...
|
دم افطار است. حوصله هم ندارم. SMS می آید. زوبین است. پرسیده آیا گزیده غزلیات شمس به انتخاب شفیعی را دارم. پاسخ می دهم آره...به منتخب شفیعی از دیوان شمس می اندیشم و اینکه چطور منتخب یک کتاب از خود کتاب می تواند پرفروش تر باشد. احتمالا یک جای کار ایراد دارد. عیب از مولوی است یا شفیعی؟
مدت ها بود که با این کتاب سر و سری نداشتم. می روم بیاندازمش توی کیف/ خورجینم تا یادم نرود که باید بدهمش به جناب رفیق عزیز. اول کتاب یادداشتی توجهم را جلب می کند. خط نکبت خودم است. با مداد و بسیار درشت. جوری که با هیچ پاک کنی پاک نشود :
322 / بیست و هفت رمضان / بوی باران
متوجه یادداشت نمی شوم. صفحه 322 را نگاه می کنم. غزل پرتی است :
دلم چه خورده است، عجب، دوش که من مخمورم...
صنمی با این غزل نداشته ام. غزل شماره 322 را نگاه می کنم. خودش است. از آن غزلیات مولویانه و بسیار مشهور. بیت مطلعش که اصلا ضرب المثل شده است.
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچ میخواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
ربط غزل را بوی باران متوجه می شوم. بوی باران آلبوم درهم جوشی از شجریان است. شیفته قطعات بی کلام این آلبوم هستم. اما آواز چهارگاهش روی اعصاب است. نوارش را داشتم. توی نوار " ای خداوند این وصل را هجران مکن" نداشت. آواز خوانی این غزل توی CD اش بود. بوی باران را کم گوش کرده ام. اصل CD را دیگر ندارم. هدیه دادمش. کپی اش پیشم است. آواز ای خدا این وصل را هجران مکن را دوباره گوش می کنم.
ارتباط این غزل و آلبوم بوی باران را با بیست و هفت رمضان نمی فهمم. هرچقدر به حافظه ام که حافظه بدی هم نیست فشار می آورم یادم نمی آید. یعنی در بیستو هفت رمضان سالی برای من وصالی دست داده است که دوست نداشتم هیچ وقت هجران شود؟ یادم نمی آید. یاد چهل و سه داستان عاشقانه وندرا چک می افتم. یعنی کی بوده؟ یعنی کی می تونه باشه؟ ماه رمضون چه نقشی داره؟ خودم برای خودم معما ساخته ام.
آخ اگه بارون بزنه
...حالا دارد یک چیزهایی یادم می آید. غمگین می شوم. حرف بزن حافظه....حرف نزن حافظه لعنتی. نشخوار نکن. اینقدر جزئیات را بالا نیاور.
نکبت ! لازم نبود حتی میز و صندلی را هم حفظ کنی. چرا آن اول کار یادت نیامد؟
لازم بود یادت باشد کوچه ورود ممنوع بود؟ لازم است به یادت می ماند که از کدام طرف ورود ممنوع بود؟ شرق یا غرب؟
حرف بزن حافظه...حرف نزن حافظه...خفه شو حافظه!
بمیری حافظه!
یکی یک بشکه شراب بیاره...بمیری حافظه...بمیری مولوی...بمیری شفیعی....بمیری زوبین...بمیری موبایل...بمیری تکنولوژی....بمیری شجریان...بمیری باران...بوی باران...آخ اگه بارون بزنه...وای اگه بارون بزنه...بمیری فرهاد...
بمیری حافظه...دادن نزن دهن...بکپ! یه دونه بخور آروم می شی...
لابد خدا توسری می زند. همین دیروز به ایشان گفتم اگر می خواهی خوب بنویسی از نوشتن خاطرات با ذکر تمام جزئیات شروع کن. کسی که نتواند خاطرات بنویسد چیز دیگر هم نمی تواند. اینها را بی هیچ طعنه و تبختر و غروری گفتم. کاملاً دوستانه. حالا پس گردنی خوردم. که از یادآوری یک بیت و یک روز ، چنین در هم می ریزم. واعظ غیر متعظ شده ام. حرف بزن حافظه! حرف نزن حافظه...!
همین
هزار بار دیگر هم که از من بپرسید
می گویم
دنیا همین است و زندگی همین چیزهاست
عشق هم چیزی از همین قماش
همین دیدن ها و گفتن ها
همین دلستری که من می نوشم
و
همین وینیستون لایتی که تو بر لب داری
یک تلفن
یک نامه
یک عکس
یک لطیفه
یک خبر
اینها ولی دلیلی نمی شود
که نگوئیم
که آدمی
در پشت رازهایش
عظیم تر است
نه چون کسی که
در نخستین دیدار
تمام روح خود را
برهنه می ریزد به روی میز...!