|
از بس که برکه با هر نسیم خُرد به تردید افتاد، ماه را گم کرد...
|
دچار روان گسیختگی می شوی وقتی صلاه ظهر مرداد، که دائماً تروریستی به نام خورشید علیه بشریت جنایت می کند ، با لباس استتار کویر و ژ3 به دست باید احمقانه ترین برساخته بشری را تمرین کنی : رژه...مشق صف جمع.
سرعت انتقال مغزم بدون شک افت کرده است. تمرکزم را از دست داده ام. هر کتابی و مجله ای که در دست می گیرم بیش از دو سه خط نمی توانم بخوانم و تازه باید برگردم سراغ جلد آن کتاب یا مجله تا یادم بیاید که دارم اصلاً چه چیزی می خوانم.
این ارتشی ها هر روز بلاهت های تازه و حماقت های نو به نو از کیسه شان بیرون می آورند. سختگیری جسمی چندانی در کار نیست. حیرت آنجاست که نمی توانی درک کنی چگونه یک سیستم می تواند تا این حد از عقلانیت دور باشد. در این ساختار هیچ کس فکر نمی کند. همه فقط اطاعت می کنند. اطاعت از کسی که خودش هم فکر نمی کند بلکه از کس دیگری اطاعت می کند و آخر این چرخه معلوم نیست کجاست. انگار قرار است دوباره آلیس در سرزیمن عجایب نوشته شود. حالا این بار اسمش می شود : عبد در سرزمین عجایب (بیگاری و بیکاری در 01 )
یعنی لغت ها کم می آورند. واژه ای پیدا نمی شود. یدرک و لا یصف همین جاست. افسر وظیفه را دیده ام که آنقدر تحت فشار دوره نظام و اجباری بوده است که به کل دچار ازخود بیگانگی شده است. بچه ها می گویند سینه سوختۀ پادگان است اما به نظر می رسد مطلقاً تهی از هویت شده است. هویتی اگر داشته باشد ادای نظامی ها را در آوردن است.
افسر وظیفه دیگری هست که می خواهد بخندد اما نمی تواند. اینجا سربازی هست که تجدید دوره آموزشی شده است. رفتار ظاهریش به آن سرباز فیلم یک تکه نان شبیه است اما در درونش یک عباس میلانی خفته است. سرهنگی می بینی که حین والیبال بازی کردن در پادگان سیگار می کشد. آخوندی می بینی که علناً سر کلاس آلت تناسلی اش را از روی لباس با دست می گیرد و نشان می دهد. پادگان بوفه ای دارد که رفتار سرباز های موظف به خدمت در آنجا تار مویی با دارالمجانین فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته تفاوت ندارد.
پارانویا، اسکیزوفرنی و اوتیسم در اینجا همه گیر است. افسر و سرباز و وظیفه ای و کادر هم نمی شناسد. همه متوهم هستند. از کوری ساراماگو هم پارانویا اینجا شایع تر است.
امیری در ارتش هست که اینجا فرمانده پادگان است ، توجه بکنید که بالاترین رده نظامی ایران را این آدم کسب کرده است یعنی لقب امیر ، این آقا اطلاعاتش از ریاضیات در حد اول دبیرستان است. سرباز وظیفه روضه خوانی هست اینجا که گمان دارد مرجع تقلید است.
یگان ما چیز بینظیری است. ظاهراً همه نخبه. در واقع مشتی پخمه استثنائاً چند تایی آدم حسابی. البته اهل بگو بخند و تیکه و مزه و جوک و...هستند اما بعید است نخبه باشند یا اگر بودند هم در این مدت دیگر چیزی از نخبگی برایشان نمانده است. آنقدر زیرآب زن هستند، چه زیرآب رفقا و چه زیر آب فرماندهان، که آدم یاد داستان های پدرخوانده می افتد. همه دنبال نفوذی و اطلاعاتی و جاسوس می گردند. هرکسی حتی به نزدیکترین دوستش نیز شک دارد. اخبار یگان در کسری از ثانیه به اطلاع مقامات بالاتر می رسد. یگانی به غایت خایه مال که در ورزش صبحگاهی به جای شعرخواندن ، آنگونه که سبک اینجاست، در مدح فرماندهانش سرود می خواند. گروهانی حتی بی نظم تر از ارتشی که یاور طغرل در شب های برره تشکیل داده بود. تا به حال حتی یکبار، به خدای لاشریک قسم، در حد حتی صف بستن بجه های کودکستانی نتوانسته ایم به صف شویم. و نکته اینجاست که اینجا هر نیمساعت یکبار باید به صف شوی. و دریغ از اینکه بعد از شاید هزار بار به صف شدن افراد این گروهان یاد گرفته باشند چگونه به صف شوند. همیشه دو صف اول منظم است و صف های بعدی مثل جماعتی است که دارد به زور داخل هیئت می شود تا قیمه گیرش بیاید. گروهان ما اسمش گاجا است. گشادان ارتش جمهوری اسلامی ایران. دیگران البته صدایش می کنند : خماجا : خایه مالان ارتش جمهوری اسلامی ایران.
اینجا به ترک دیوار هم می خندیم. نه از آن خنده های با معنا. از آن خنده های قهقهه واری که در پوچی مطلق پیش از خودکشی بر لبه پرتگاه می توان کرد. کتاب درسی ای به ما داده اند که هیچ استادی مفاد و اطلاعاتش را قبول ندارد اما همه می گویند همان را برای امتحان بخوانید.
اینجا حتی گربه ها هم همگی نر هستند اما همه چیز و هر صحبتی و هر بحثی ، حتی نماز خواندن، آخرش سر از سکص در می آورد. اینجا در غذاها کافور نمی ریزند اما هیچ عصایی استوار نمی شود. حتی اگر خود پاملا اندرسون لخت بیاید توی آسایشگاه. اینجا همه مریض هستند اما هیچکس حق استراحت ندارد. اینجا همه همیشه خواب هستند. اینجا حتی به جای خدا هر روز تخت خواب را می پرستند. نوع نابی از فتیشیسم در اینجا رواج دارد که مورد پژوهشی خوبی برای جامعه شناسان دین است. اینجا هر روز صبح پتو و ملافه شان را می پرستند. اینجا از دالی تهی باید نگهبانی کرد در مقابل دال تهی دیگری. در اینجا با چاله نارنجک به جنگ موشکهای تاو می روند. در اینجا X برابر است با 4 تقسیم بر 2 را به عنوان یک مسئله ریاضی حل می کنند. اینجا تعداد نگهبان ها بیش از آدم ها است. مثل کشوری که پلیس هایش بیش از مردم عادی باشد. اینجا نماز جماعت اجباری است اما همه ان بیرون در یک کافه تخیلی می گویند و می خندند. اینجا عمر فرمان های درجه داران دو دقیقه و عمر حافظه ها یک دقیقه است. در ارتش اعتبار هیچ دستوری بیش از دو دقیقه نیست.
در اینجا چیزی نمی دهند که بخوری اما دوبرابر آنچه می دهند بخوریم را می رینیم. از کجا آمده است این همه کثافت؟ چرا همه چاه ها پر است؟
اینجا پزشکی هست که می خواهد همه را بکشد. اینجا روانپزشکی هست که خودش باید دوره چند ساله بازپروری روانی را بگذراند. اینجا همه را دانشجو صدا می کنند اما رفتار یک خر بارکش را با او دارند.
اینجا وجود دارد اما معلوم نیست این چیزی که وجود دارد چیست. اینجا همیشه صحبت از قاعده در میان است اما هیچ قاعده ای درکار نیست. اینجا لامکان است و ما خران بارکشی هستیم که زیر صلاه ظهر مرداد می رقصیم با اسلحه ای تهی تا شاید می توانستیم خودمان و شمای خواننده را از این گفته های پراکنده آسوده سازیم و آنقدر بخوابیم که هیچ وقت بیدار نشویم. اینجا حتی خودکشی هم فقط نیم ساعت مهم است. اینجا هیچ خبری نیست و هیچ چیزی مهم نیسن چون اینجا اصلاً نیست .........
اما باید حق داد که اینجا واقعاً عقل یک لاستیک فرسوده است گیرکرده در گل و لای و مغز یک مخابرات متروکه...